تبليغاتX
نی نی ناز ما

نی نی ناز ما

من و نینی داریم میریم خونه ی خاله

هورررررررا.اینم برای خاله که دلمون براش دِ ذره شده و عاشق رنگ آبیه.و تمام وسایل نینی (توراهی اش)را آبی خریده.

نینی زور گویِ ما هر کاری که بخواد انجام میده و اگه به اون اعتراض کنی چند تا اِ با صدای بلند و اخمو میگه و بعدش هم لبها شو لُچ میکنه و سریع روشو ازت بر میگردونه حالا اگه جرات داری معترض شو.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 11:33  توسط مامان نینی  | 

نینی داره کم کم حرف میزنه!!!!!!!!!

مامان:پانته آ

نینی:بیه.

مامان:جوجو کو؟

نینی:اینا.

مامان:چکار میکنه؟

نینی:خاییده.مامانی شوکو.(یعنی شکلات)بیا بیا.(منو میبره و با اشاره جای شکلات را نشان میده)

مامان:دختر خوبی بودی؟

نینی:آیه.

مامان:پس مامان بوس کن.(یه بوس خوشگل میده)

مامان:صدای چی میآد؟

نینی:دُدِ(دُزدِ).

خلاصه فرشته ی نازنین ما خیلی کلمات را میتونه بگه. دادش(کیارش).مامی .قوقو.بابا جون.اسم مامان دایی خاله .مانا(مهرانا اسم هم کلاسی اش).(لولا اسم مربی اش لیلا جون).

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 10:37  توسط مامان نینی  | 

سلام

سلام به همه ی دوستای خوبم مخصوصا اونایی که منو مجبور کردند برگردم و دوباره بنویسم.

نمیدونم چرا حس نوشتن نداشتم.ولی حالا خوشحالم که دوباره اومدم تا از فرشته ی نازم بنویسم.

بعد از این همه مدت دیگه نینی ما خانم شده.هر چی بگم نمیتونم شیرینی های اونو توصیف کنم...

 ادامه مطلب را نگاه کنید:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 9:0  توسط مامان نینی  | 

نینی و سفره خانه ی سنتی

سلام

روز جمعه من و نینی و بابایی و دادا رفتیم سفره خانه ی سنتی خیلی جای قشنگ و با صفایی بود طبقه ی پایین اتاق های  مخصوص ساخت و فروش  صنایع دستی وجود داشت در یکی از آنها به اسم سرای مهر لباس سنتی می دوختند و می فروختند.وای چه جای بکری!!!! خیلی خوش گذشت. 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 13:40  توسط مامان نینی  | 

چند تا عکس از نینی

 این عکس را مربی های عزیز مهد نینی زحمت کشیدند و گرفتند  از آنها ممنونم.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 9:5  توسط مامان نینی  | 

نی نی و من عازم خونه ی مامی و بابا جونیم

سلام

انگار دیگه دارم شرطی میشم که هر چهار شنبه پست بذارم.امروز من ونینی میریم خونه ی بابا جون دادا و بابایی هم می مونند خونه چونکه دادایی امتحان داره و باید درس بخونه.می دونم که بابایی اینطوری خواهد شد و دادایی اینطوری  .خیلی خوشحالم که داریم میریم چون خیلی دلم تنگ شده.راستی چیزی تا تولد یکسالگی فرشته ی قشنگ ما نمونده ۲۹ بهمن ۸۷

.از حالا ذهنم مشغولِ که چکار کنم تا تولد خاطره انگیزی بشه لازمه که بگم منو دادا مهر به دنیا اومدیم و نینی و بابا بهمن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 14:20  توسط مامان نینی  | 

بچه های حالا

سلام

چند روز پیش موبایل دادای نینی را آوردیم و آهنگهای مختلف اونو برای نینی میذاشتیم دقیقا با آهنگهای خاص نانای میکرد و اونایی که مناسب نبودند فقط گوش میداد بعد بابا به نینی نشان داد

برای آهنگ زدن کدام دکمه را فشار بده باور کردنی نبود با یکبار گفتن حالا دیگه نینی میتونه آهنگ بزاره کم کم  باید منتظر پیامک فرستادن هاش  و..... باشیم

وقتی آب میخاد میگه آپ   آپ  آپ سرش را هم اینطوری تکان میده و وقتی مه مه میخاد میگه مه مه.توی غذا ها به پلوی نرم با آب خورشت فراوان علاقه داره.connie_feedbaby.gif

بهترین بازی : دادای نینی مچ پاشو ببنده و اونو روی سرامیکها بکشه دیگه زیر پتو قایم بشه و یکدفعه یه

دالی بلند بهش بگی(خیلی قشنگ خودش میگه دااااااااااااااا).از این شلوغ کاری ها هم خیلی خوشش میاد حمام رفتن و آب بازی کردن را خیلی دوست دارهبرای همین وقتی

 میره حمام به زور بیرون  می آد.حالا دیگه شاید حدود ۱ دقیقه خودش

روی پاهاش بایسته.بای بای  تمام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 8:22  توسط مامان نینی  | 

بابا از ماموریت برگشت

سلام

امروز صبح زود بابا رسید         نینی که خواب بود .بابا هم که خیلی دلش

 

تنگ شده بود طاقت نیاورد و نینی و دادای نینی را بیدار کرد اول نینی هاج و واج نگاه بابایی کرد بعد پرید بغل بابا

 بعد هم بابای مهربون(کله ی سحر) شروع کرد به دادن سوغاتی ها(بابا خیلی با سلیقه ست)

من و دادای نینی از خوشحالی .و چند دقیقه بعد made by Laie.وقتی بابایی به نینی توپ خوشگلش را  داد گفت ببین توپ

یکدفعه نینی گفت اوووپ معلوم بود که خیلی خوشش اومده بعد از صبحانه ی مفصل که

 

همه با هم زدیم تو رگ برای اینکه بابایی استراحت کنه نینی راهی مهد شد ولی بابا زود میره

دنبالش.از هنر های جدید نینی : یه حالتی شبیه اینکه مرتب با سرش بگه آره اینطوری.

 

دیگه اینکه گاهی وقتی باهاش حرف میزنی یکدفعه یه نههههههههه بلند میگه(انگار حرفاتو  تایید

نمیکنه)و هر وقت اینکار و میکنه ما از تعجب :  .دندان سومش(بالا)جیک زده و دندان چهارم هم تو راهه فعلا همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 8:32  توسط مامان نینی  | 

مسافرت

سلام

این چند روز تعطیلی رفته بودیم خانه ی مامی و باباجون.خیلی خوب بود.نینی و داداشش و پسر دایی هم حسابی از فضای بزرگ و حیاط وجوجه ها و مرغ و خروس ... لذت بردند و شیطونی کردند.وقتی نینی سوار تاب میشد دیگه به کسی نوبت نمیداد  از حالا معلومه که زور گوئه.من هم کارهای عقب مانده ام را با عجله انجام میدادم.بابا جون مهربون و مامی خوب هم مثل پروانه دور رو بر بچه ها می چرخیدند و هر چی می خواستند به آنها میدادند.(انشا اله همیشه سایه شان روی سر ما باشه).

هر وقت نینی بابا جون و میبینه یک ترقی توی رفتارش داره این بار هم اینقدر بابا جون با حوصله با اون بازی می کرد که نینی دست دسی را انجام داد همینطور خجالت کشیدن . وقتی بهش میگفتیم خجالت بکش دو تا دست کپلش را  می ذاشت روی چشماش.girl_hide.gifبای بای هم میکنه.

راستی فرشته ی کوچولوی ما اینقدر عجله داشت که این چند روزه دندون دومش هم دراومد.

دیگه نینی اینقدر مو در آورده که من گل سرهای قشنگ براش میزنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 8:51  توسط مامان نینی  | 

تغییرات سریع نینی

سلام

این روزها احساس میکنم نینی خیلی تغییر کرده مثلا میخاد نظر خودشو عملی کنه و فکر میکنم از خصوصیاتش ماندنی اش  این باشه که به هیچ شکلی نمیتونم اونو از کاری که میخاد انجام بده منصرف کنم خیلی شیرین شده سرسری و نانای که همیشه حتی با صدای ماشین لباسشویی  برقراره

مرتب میگه دست منو بگیرید و راه ببرید(تاتی)از دست دسی خبری نیست.

حروف را تشخیص میده وقتی بهش میگم بگو مامان میگه مه مه ولی وقتی میگم بگو بابا تشخیص میده و میگه به به.دد هم میگه.(نینی ۲۹ آذر ده ماهش تموم میشه و ۱۰ ماه میشه که قدم نازنینش را  روی چشمهای ما گذاشته)

راستی بالاخره اره ی  کوچولوی نینی امروز کاملا لثه اش را پاره کرد و درخشید.قبونش برم

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 11:58  توسط مامان نینی  |